على اكبر دهخدا
1010
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . شاه را چون خزانه آرايد * چيز بد هم چو نيك دربايد . سنائى رجوع به : اندر اين ملك چو طاوس . . . ، شود . شاه را حكم چون روان باشد * عالم از عدل او جنان باشد . سنائى . رجوع به : خاك بر سر كند شهى . . . ، شود . شاه را خواب خوش نبايد جفت * فتنه بيدار شد چو شاه بخفت ( بالش كودكان ز خفتن دان * بالش مرد سايهء خفتان . . . ) سنائى . نظير : شاه خفته است فتنهء بيدار * چشم دولت ز شاه خفته مدار . اوحدى . الا تا بغفلت نخسبى كه نوم * حرام است بر چشم سالار قوم . سعدى . شاه را در دماغ و بازوى چير * حزم بد دل به است و عزم دلير ( . . . اول حزم چيست راى زدن * بعد از آن عزم و دست و پاى زدن شاه را در خور است حزم درست * ورنه عزمش بود ز غفلت سست . ) سنائى . شاه را گر بعدل دسترس است * قاصد او يكى پياده بس است مال ده گر هزار كس باشد * يك سر تازيانه بس باشد . اوحدى . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود . شاه را كافتاب ميغ بود * حرز و تعويذ رمح و تيغ بود حرز و تعويذ و سايهء خانه * درخور كودكست و ديوانه . سنائى . نظير : تاج و تخت ملوك بىنم ميغ * دستهء گرز دان و قبضهء تيغ . سنائى . شاهزاده حسينش بزند بتوهم گفت ؟ شاه سايه است و خلق چون پايه * پايهء كژ كژ افتدش سايه . سنائى . شعر ذيل نيز از سنائى است : سايه جز بندهوار كى باشد * سايه را اختيار كى باشد شايد اقتباس از كلام على عليه السلام باشد كه فرمايد . ظل الاعوج اعوج . شاه شطرنج را نگيرد كس . * ( گفتم اين و گريختم ز عسس . . . ) مولوى ؟ شاه غمخوار نايب خرد است * شاه خونخوار شاه نيست دد است . سنائى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . شاه كجا سوى عدل و داد گرايد * بازگرايد به دو عنايت داور . ملك . الشعراء بهار . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .